نیکی و نیکان نشسته بودن بغلم هر کدوم روی یک پام و تو نشسته بودی
رو به روم نیکی محکم بغلم کرد و گفت بابا خیییییلی دوستت دارم ی دفعه
چشمم به تو افتاد اخم کرده بودی بلند شدی و رفتی سمت اشپزخونه
نیکان پرسید بابا جی شد گفتم بشینید بیام .اومدم اشپزخونه اروم
از پشت بغلت کردم گفتم عشقم چی شدی
با ناز گفتی هیچی در حالیکه احساس میکردم خودتو میچسبونی بهم اروم
بوست کردم گفتم خانم دنیای منی دوستت دارم مکثی کردی و گفتی
مسسسسسسسسسعود واقعا دوستم داری؟ ومن خندم گرفت گفتم
دیوونه داریم نوه دار میشیم تو هنوز مثله دختر کوچولوها شک داری تو
نباشی منو کی خوشبخت میکنه اخم کردی و گفتی خوب میخوام بگی محکم با بغل جوابتو دادم اخم کردی و گفتی برو اونور میسوزی
بعدم پیشه بچه ها بده میبینند خندیدم و گفتم وقت بوسه من بده!!!!اروم
ولت کردم تا خواستم از در خارج بشم گفتی اقامون چی میخواد براش بپزم
منم گفتم هر چی خواستی بعد اروم صدام کردی گفتی مسسسسسعود
دوستت دارم











با من بمان