
کنار اشیان تو اشیانه میکنم
فضای اشیانه را پر از ترانه میکنم
کسی سوال میکند که به خاطر چه زنده ای؟
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم

گـاهـی اوقـات...
آدمـ نیـ ـاز دارَد در آغـوشـ ِ مـَردی غـَرق شـود
مـَردی کـه اگـر کسـی اذیـت کـرد ،
قـول دهـد همیشـان را می زَنـَد
مـردی کـه تـَه ریـش داشتـه بـاشـد
و لبخنـدش فقـط و فقـط بـرای تـو باشـد
مـردی کـه ساعتـ ها در آغـوشـَش لـَمـ دَهـی
بـدون ِ اینـکه بـروَد سـَر ِ اصـل ِ مطلـَب
مـردی کـه گـریـه هایـت را گـوش کنـد
و دَر خـود حـَل کنـد
مـردی کـه فقـط یـک سـر و گـردن بلنـد تـَر بـاشـد
مـردی کـه تـورا بـا دنیـا عـوض نکنـد
حتـی اگـر زشـت تـرین آدمـ ِ روی ِ زمیـ ن بـودی
مـردی کـه مـَـــــــرد بـاشـَد . . . یکی مثل تو


من دیوانه ی
آن لحظه ای هستم
که تو دلتنگ میشوی
و محکم در اغوشم بگیری
و شیطنت وار ببوسیم
ومن نگذارم...
بوسه با لجبازی
بیشتر میچسبد....

بگذار اعتراف کنم
عاشق آن روزهایی هستم
که ته ریش ات در می آید
انقدر درگیر کارهایت هستی
که یادت میرود اصلاح کنی
دلم میخواهد ساعت ها تماشایت کنم
و جمع ببندم نرمی پوستم را با زبری پوستت
عجب ترکیب جانانه ای میشود مرد من !
فردا که بیایی راز بزرگی را به تو میگویم
اینکه
در نبودت اسمان ابی نیست
+ مسعود امشب که نیستی دلتنگی در من بیداد میکنه
چشمتو دور دیدم
باز یه بغضی گلومو گرفته
باز همون حس درد جدایی
من امروز کجامو
تو امروز کجایی
....
دَســت هــآیــَـمــ
تِــشنــهـ ی دَســت هــآیَـت اســت
بــآ تـــو مــی مــآنَــم
بــی آنـکــهـ دَغــدغــه هــآیِ فَـــردا را داشــته بــ ـآشَــمـ
زیــــــ ــرا مـــی دآنَـــمـ کــهـ:
فَـــ ــردآ بیــشتــَر از امـــ ـروز
"دوســتَــت خـــوآهَـــمـ دآشــت"



و من برای زنده ماندن زندگی کرده فقط تورا بهانه میکنم
بهانه شیرینم تویی برای خوابیدنم آغوشت را بهانه میکنم
و به امید اینکه تورا در بغلم بگیرم برای دلتنگ شدنم فقط
یک ثانیه ندیدنت کافیست برای گرفتن دستانه گرمت کله
دنیارا بهانه میکنم بارانم از همه عشق بازی های دنیا فقط
تک زنگت برایم کافیست یا همین که به یادم باشی کافیست
بارانم برای شیرینتر شدن زندگانیم همین که اسمم را صدا
کنی کافیست و وقتی که اسمم را از دهان تو شنیدم تازه
فهمیدم شنیدن اسمم چقدر زیباست و برای اولین بار
فهمیدم نه تنها رنگین کمان زیباست باران هم زیباست
زیر ابرها مینشینم و به تماشای باران منتظر میشوم تا
شاید ابر رحمی کردو بارانم را به من برگرداند
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــزار بار …
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد
که روسیاه شوند
آنها که بر سر جدایی مان

چه بی پروا ...
دلـــــــم آغوش ممنوعه ای را میخواهد ...
که تنها شرعی بودنش را ...
من میدانمــــــ و دلمــــــ و ...
تــــــــــــــــو ...

بعضی وقتا هست که دوس داری کنارت باشه…
محکم بغلت
کنه…
بذاره اشک بریزی راحت شی….
بعد آروم تو گوشت بگه: ” دیوونه من که باهاتم
“

بــہ هـر ڪـہ مـےگــویـَـمـ "تـــو"
بــہ פֿـوבشــ مـےگــیـرَב
چـــہ ســآבهـ اَنـב اینـہــآ نمـےבآنـنــב
هـیـچــڪـســ بـرآے مـَـלּ { تــــــــــ♥ـــــــــــــو } نمـےشوב

مسعود
امروز یکی از دوستام بهم گفت
چرا تو وبت برای فارق التحصیلیت
جشن نمیگیری
میخواستم بهش بگم
اخه من یکی رو دارم
که یه جشن دو نفره برام گرفته
دیگه جشن میخوام چیکار؟
نشد به خاطر جشن ازت تشکر کنم
مرسی اقایی
مرسی که انقد خوبی.
هوای دو نفره داشتن
نه ابـــــر میـــــخواهد،
نــــــــــه بـــــــــاران ...
کافیست، حواسمان به هم باشد .

مسعودی میدونم ممکن از عکس خوشت نیاد
ولی مرتبط با اب بازی امروزمون بود
دلم نیومد نذارم
فقط فکر نکنی من میذارم اینطوری منو خیس کنیا
عمرا!