وقتی که امدی دست و پایم لرزید
و برای لرزیدنش سرما را در گرمای شهرتان بهانه کردم
و کنارم که نشستی دلم همش بهانه بوسه کرد
و چشمانت را همش مینگریستم
تا چشمانم را بخوانی شاید اما تو نگاهم کردی
و چشمانت را زمین دوختی
و من بی اختیار سرت را بوسیدم
قشنگ ترین بوسه زندگانیم را زدم


پی نوشت : لعنت بر جدایی نمیدانم
چرا زمان ان همه زود میگذرد وقتی
بامنی بارانم هنگام جدایی تو گریه کردیو و حست
را راحت بهم فهماندیو و من حس بدم را هر کاری کردم
تا نفهمی و با لبخند ازت جدا شم و
در اخر با تمام حسم میگویم بارانم دوستت دارم




با من بمان