بی قرارم امشب...
دلم آغوشت را میخواهد
تا در آن آرام و رام
گوش کنم به صدای قلبت
و زندگی کنم
در هوای نفس هایت
و عاشق تر شوم
و نفس هایم به شماره بیفتند
و بیقرار تر شوم...
دلم میخواهد
باز
تو باشی
و من
بی قرارم امشب...
دلم آغوشت را میخواهد
تا در آن آرام و رام
گوش کنم به صدای قلبت
و زندگی کنم
در هوای نفس هایت
و عاشق تر شوم
و نفس هایم به شماره بیفتند
و بیقرار تر شوم...
دلم میخواهد
باز
تو باشی
و من
کنارم که هستی
زمان هم مثل من دستپاچه میشود
عقربه ها دو تا یکی میپرند
اما همین که میروی...
تاوان دستپاچگی ساعت را هم من باید بدهم...
جانم را میگیرند ثانیه های بی تو...

چهارشنبه 27 شهریور
تهران-پارک طالقانی
دوست دارم دستم را بگیری و زیرگوشم زمزمه کنی
که پشت خوابهای نا آرام تو...
چیزی بیش از نگرانی های زنانه نیست...
دستت را بگیرم و زیرگوشت زمزمه کنم
که پشت نگرانی های زنانه ی من...
مردی ایستاده که دیوانه وار دوستش دارم.

بودنت را دوســـت دارم!
وقتی پنجه در کـــمرم حــلقه میــکنی
وبه آغـــوشت
مرا سفــت میفشـــاری
و وادارم میکنـــی که به
هیـــچکس فــکر نکنم
جـــــزتـــــــــــــو
روزش را تبریک بگویم نمیدانم نوشته های ناقابلم
در شان تو خواهد بود و در حدی خواهد بود که بتواند
حسم را برای تبریک روزت برایت منتقل کند یا نه اما
بارانم از صمیم قلبم و خالصانه میگویم بارانم بهترین دختر دنیا روزت مبارک
صدای خنده ای که برایم غریب شده است
پاهایی که دیگر قدر یاری کردنم را در این هوای سرد ندارند
دستانی که خسته تر از انند که بنویسند
ششهایم قدرت انرا ندارند هوا را بکشند
و دلم که شاد بودن را فراموش کرده است
اما چشمانم
بی صبرانه به صفحه گوشی نگاه میکند
به گوشهایم اعتماد ندارد
شاید گوشهایم صدای گوشیم را نشنوند
بی صبرانه چشمانم به صفحه گوشی زل زده است تا شاید روشن شود
اما انتظار بیهوده ای است دیگر هیچ وقت صفحه روشن نخواهد شد
گلویم را بغضی میگیرد تنم سرد میشود
دستانم نا امید
میخواهم بلند شوم
پاهایم قدرت بلند کردن بدنم را ندارند
لرزه ای بر تنم میافتد لحظه ای احساس میکنم تویی
اما چطور من که ناراحتت کردم هر چند ناخواسته
چشمانم نامت را روی گوشی میبیند
پلکهایم زود زود بسته میشوند انگار از من دستور نمیگیرند اعضای بدنم
هر کدام هر کاری دلشان میخواهد میکنند
اری باران تو هستی که در این غربت در این همه غم
بخشیدی مرا اما چطور بگویم که صدایت الان ارامم میکند
انگار در دلمی صدای دلم را میشنوی
و بهم زنگ میزنی
اگر همه این ها را ندارم خدایم را دارم که تورا به من هدیه داده است.
باران نوشت: دوست داشتن که حد ومرز نمیشناسد
دوست داشتن که کینه و خشم نمیشناسد
دوست داشتن فقط تو را میشناسد وبس
مسعود نوشت: نه انروز قهر بودیم نه از دست هم دلخور اما
بارانم لحظه ای لحظه ای برایم دوریت این همه دلتنگم میکند و نگرانم
باران نوشت:“دوستت دارم” هایت را به کسی نگو
نگه دار برای خودم
من جانم را
برای شنیدنش
کنار گذاشته ام
داشتنت
مثل هوای برفی .صبح زود
مثل نم نم بارون جاده ی شمال
مثل خواب بعد از ظهر
مثل عشق های یواشکی
مثل برگشتن ادمی که سال ها منتظرش بودی
آی می چســــــــــــــــــــــــــــــــــــبه!

شنبه 2 شهریور
تبریز
شاهگلی